طوری گفتم دوستت دارم
که خدا از عصبانیت با مشت روی زمین کوبید زلزله شد!
دوستت دارم ها از روی کتابخانه افتادند
آغوش ها از دیوار پر کشیدند
بوسه ها از سقف ریختند
چشم ها از پنجره رفتند و آمدن ها از در!
من ماندم، تو، یک دوستت دارم غلیظ!
یک خدای شاکی و یک زلزله ی مهیب!
گفتم دوستت دارم این شد
نگران دنیا اگر نبودم می بوسیدمت عشق من!
برچسب:
نویسنده: باربد محبی
گاهی عمر تلف میشود ،،،
به پای یک احساس
گاهی احساس تلف میشود ،،،
به پای عمر
و چه عذابی میکشد ،،،
کسی که هم
عمرش تلف میشود ،،،
هم احساسش ،،،
برچسب:
نویسنده: باربد محبی
برچسب:
نویسنده: باربد محبی
برچسب:
نویسنده: باربد محبی